تبليغاتX
قر و قاطی


قر و قاطی






آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

خداحافظی

 سلام!

سلام پریا جون!

سلام نیماجون!

سلام امیرحسین!

سلام آرزو!

سلام سمانه!

سلام یگانه!

سلام غریب آشنا!

سلام محدثه!

سلام علیرضا!

سلام سعید!

سلام رامین!

سلام آتشک!

سلام مین و شوهرش!

سلام حامد!

سلام تین تین تینا خانم!(ببخشید اسمت خیلی سخته نمی دونم درسته یا نه!تو به کوچیکی خودت ببخش!)

اگه اسم کسی یادم رفته به کوچیکی خودش ببخشه!

اگه تو این مدت کوتاه بدی چیزی ازتون دیدم می بخشمتون!

در نتیجه شمام نمک گیر می شید و حتما باید ببخشید!!!!

من اومدم خداحافظی کنم!

منتظر سخنان گهربارم باشید!!!!!

می دونم واستون خیلی سخته!

پریا گریه نکن!

نیما تو دیگه چرا؟

تو که ذرت و ذرت منو می بینی!

باز پریا گریه کنه یه چیزی!

تو این مدت که من نیستم میام و کامنتاتونو می خونم!

ولی جواب نمی دم!

منو به خاطر همه ی شوخی های بالا و شوخی های پیشینم ببخشید!!!!!!!!!!

راستی امیر حسین من بالاخره تونستم مخ تو رو بزنم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!(هیچ وقت این کامنتتو یادم نمیره:« این 100در100 میاد وب من می خواد مخ منو بزنه خبر نداره که من به این زودیا به کسی پا نمی دم!!!!!!!!!» یادته؟؟؟!!!!!من که یادمه!!!)

دلم واسه همتون تنگ می شه!

ولی چاره چیه هر سلامی یه خداحافظی هم داره!پس:

خداحافظ!

خداحافظ پریا جون!

خداحافظ نیما جون!

خداحافظ امیرحسین!

خداحافظ آرزو!

خداحافظ سمانه!

خداحافظ یگانه!

خداحافظ غریب آشنا!

خداحافظ محدثه!

خداحافظ علیرضا!

خداحافظ سعید!

خداحافظ رامین!

خداحافظ آتشک!

خداحافظ مین و شوهرش!

خداحافظ حامد!

خداحافظ تین تین تینا خانم!

-------------------------------------------------------------------------------------------

هر کاری می کنم این علامت تعجبا و پرانتزا درست نمی شه!

شما بازم به کوچیکی خودتون ببخشید!

دیگه واقعا خداحافظ!


نويسنده: نازنین مورخ: سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 در ساعت: 16:19
|+|

سلام،سلام!

هیچ حرفی ندارم که بزنم!(آخه من که پریا نیستم!)

فقط یک شخص مشکل داری پیدا شده به نام:غریبه آشنا!

این فرد کرمو تازه از امین آباد فرار کرده!

میاد اینجا یه سری خزعبلات می گه!

گفتم که بهش اصلا اصلا اصلا اصلا اصلا اصلا توجه نکنید!!!!!!

پیشاپیش از همکاری شما سپاس گذارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

مردی با خود زمزمه کرد:

خدایا با من حرف بزن!

یک سار شروع به خواندن کرد!

اما مرد نشنید!

مرد فریاد برآورد:

خدایا با من حرف بزن!

آذرخش در آسمان درخشید!

اما مرد گوش نکرد!

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:

خدایا بگذار تو را ببینم!

ستاره ای درخشید!

اما مرد ندید!

مرد فریاد کشید:

 خدایا یک معجزه به من نشان بده!

نوزادی متولد شد!

اما مرد توجهی نکرد1

پس مرد در نهایت تأسف فریاد زد:

خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری!

در همین زمان خداوند به پایین آمد و مرد را لمس کرد!!!

اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد!!!!!

 

امیدوارم عبرت گرفته باشید!!!!!!!

البته من که امیدی ندارم یه سری تون عبرت بگیرید!!!!!!!

راستی امیرحسین خان هی به من گفتی وبلاگت قاطی داره!

هی به این بلاگفا بدبخت فحش دادی!

سر خودتم اومد!

یک ساعت مارو الاف کرده!

فعلا!!!!!!!!!!!!


نويسنده: نازنین مورخ: پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 در ساعت: 13:10
|+|

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

خوبید؟

یه مدت نبودیم!جاتون خالی رفته بودیم پابوس امام رضا!

ببخشید که خیلی وقت بود آپ نکردم! البته خوب مثل پریا باشم که خوب نیست! هر وقت میری وبش با انبوه پستهای نخونده مواجه می شی!نه اینکه بچم بیکاره!

آخه کامپیوتر ما هنوز درست نشده! هر از چند گاهی میری کافی نت!الآنم دارم با کامپیوتر  پری  پستو می ذارم!

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت ، زنبیل سنگین را داخل خانه كشید!

 

پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و میخواست كار بدی را كه تامی كوچولو انجام داده ، به مادرش بگوید!

 

وقتی مادرش را دید به او گفت: « مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی میكردم و بابا داشت با تلفن صحبت می كرد تامی با یه ماژیك روی دیوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده اید ، خط خطی كرد ! »

 

مادر آهی كشید و فریاد زد : « حالا تامی كجاست؟ » و رفت به اطاق تامی كوچولو!

 

تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود ، وقتی مادر او را پیدا كرد ، سر او داد كشید : « تو پسر خیلی بدی هستی » و بعد تمام ماژیكهایش را شكست و ریخت توی سطل آشغال .

 

تامی از غصه گریه كرد.

 

ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازیر شد .

 

تامی روی دیوار با ماژیك قرمز یك قلب بزرگ كشیده بود و درون قلب نوشته بود:

 

                                  مادر دوستت دارم!

 

 

 

مادر درحالیكه اشك میریخت به آشپزخانه برگشت و یك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان كرد!

 

بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه میگرد!

مامان جونی دوست دارم!

 

شانسه دیگه!همین که این وبو زدم مودمم سوخید!

مثل اینکه خدا نمی خواد!

چون اصلا سابقه نداشت  که کامپیوتر من دو روز بیشتر تو کما باشه! اما این بار مرگ مغزی شده! بازم واسش دعا کنید!

فعلاااااااااااااااااااااا!!!

راستی یادم رفت بگم دلم خیلی واستون تنگیده بود!!!!

هیشی دیگه برید خوش باشید!!!

آهااااااااااااااااااااااا بازم یه راستیه دیگه

همتونو دعا کردمااااااااااااااااااا!!!

این دفه دیگه واقعا برید دیگه!!!!

بای بای!!!!


نويسنده: نازنین مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 در ساعت: 15:59
|+|

سلام!

بابت غیبت طولانی مدتم خیلی خیلی معذرت می خوام!

حالا که اومدم می تونید از وجودم کمال استفادرو ببرید!!!!!!

تاریخچه ی شروع بازی های وبلاگی برمیگرده به شب یلدای سال ۸۵...از چند هفته قبل یک موج عظیم در وبلاگ ها به راه افتاد که بر طبق اون بنا شد هر وبلاگ نویسی ۵ راز بزرگ زندگیش رو که تا حالا به کسی نگفته برای بازدید کننده های وبلاگش در شب یلدا بازگو کنه...بازی اونقدر فراگیر شد که خیلی از چهره های مهم کشور هم در وبلاگ های شخصیشون به نحوی در این جوشش همگانی! شرکت کردند و حالا بعد از تقریبا ۲ سال دوباره موج جدید بازی های وبلاگی به راه افتاده...اینجور اشتراک مطالب رو دوست دارم در عین اینکه واقعا احساس میکنی یک بازیه خیلی هوشمندانه میتونی زوایای پنهان شخصیتی ات رو برای دوستان اینترنتیت به نمایش بذاری...مهمترین و فراگیر ترین بازی این روزها  بیان کردن ۱۰ چیز دوست داشتنی در زندگی هست و ۱۰ چیزی که ازشون تنفر داریم !

                              

                                                                                                     

                                            10 چیزی که به آنها علاقه مند هستم:

                                                            

1)خدا!و زیارت خانه ی خدا و مدینه!

2)پدر و مادرم!(که وجود من از وجود اوناست!!!)

3)گوش دادن به آهنگای شادمهر!

4)نت!

5)اس ام اس بازی!

6)قدم زدن تو هوای ابری!

7)استقلال و طرفداراش!!!

8)رفتن به وبلاگ نیما و پریا!

9)مسافرت!و گردش با رفقا!

10)خوابیدن زیر کولر گازی با پتو!!!!!

 

10 چیزی که ازشون متنفرم:

 

1)بوی ماهی و میگو!

2)وقتی یکی با تمام وجود ناخن بلندشو رو تخته سیاه بکشه!(واااااااااااااااااااااااااااااااای!!!!!)

3)از آدمای از خودراضی و مغرور خیلی بدم میاد!(می بینمشون می خوام خفشون کنم!)

4)دیدن سوسکی که به پشت افتاده!

5)پفیلای کره ای و چیپس پیاز جعفری!

6)این که برم نت و یه کامنت طولانی بزارم و وقتی که کلمه ی"فعلا!" و تایپ کردم یه دفه برقا بره!!!!!

7)کیوان ساکت اف!(هاهاهاهاها!)

8)ایرانسل و تالیا!

9)پرسپولیس و طرفداراش البته به غیر از 2،3تا شون!

10)انبه!!!!

 

اگر24 ساعت به پایان زندگیتون مونده باشه چی کار میکنید؟

می رم از همه حلالیت می طلبم!بعدش می شینم هی آبغوره می گیرم!هی آبغوره می گیرم!هی...

 

5 دقیقه اولی که به اینترنت وصل می شین  چی کار میکنید؟

 

3تا صفحه باز می کنم:

اول می رم چندتا عکس شادمهر دانلود می کنم!

بعدش می رم وبلاگ پریا جون و اگه عشقم کشید براش کامنت می زارم!!

بعد از اون از وبلاگ پریا تو قسمت پیوندها اسم نیمارو می زنم و حتما براش کامنت می زارم!(اینو از لج پریا گفتم تا تلافی بشه!

 

هله هوله ی مورد علاقتون؟

لینا لوله ای!

بستنی آدمکی!!!

کاکائو هر نوعش!

 


نويسنده: نازنین مورخ: پنجشنبه سوم مرداد 1387 در ساعت: 15:35
|+|

من اومدم!

سلام!سلام!

من اومدم!ولی هنوز کامی (به قول امیر حسین) درست نشده!!!!!!!!!!!!

من الآن از کامپیوتر نیما جون دارم پست می زارم!(البته با اجازه و حضور خودش) !

گفتم من که پس از سال ها اومدم حداقل یه داستان عبرت آموز براتون بزارم!

                    نهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

روزی مردی جوان به نهر گفت: من تنها هستم با من بازی می کنی؟

نهر خندید و قطره های آب را به سر و صورتش پاشید!

مرد جوان به نهر گفت: از گرما و کار طاقت فرسا خسته ام!

نهر آغوش خنکش را باز کرد تا مرد جوان در آن شنا کند!

مرد جوان به نهر گفت: آب آسیابم خشکیده کمکم می کنی؟

نهر همه ی توانش را جمع کرد و پره های ساکن آسیابش را تکان داد!

مرد جوان به نهر هیچ نگفت و آب نهر را خشکاند! چون شنیده بود زیر آن یک گنج بزرگ پنهان است!

وقتی آن مرد جوان مُرد نهر که به آبراهه ای باریک تبدیل شده بود هنوز با مهربانی از کنار قبرش عبور می کرد!

خوب عبرت گرفتید؟

اگه نگرفتید مشکل از خودتونه!!!!!!!!!

معلوم نیست شاید این آخرین پستی باشه که براتون می زارم!!!!!!!!!!!!!!!!(گریه نکنید ، اشک نریزید ، شایدم آخریش نباشه)البته شایدم کامی جون درست شد!!(من که امیدی ندارم) اگه منو دوست دارید برای کامی جون دعا کنید!

کار روزگارو می بینی نیومده می خوایم بریم!

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای!


نويسنده: نازنین مورخ: شنبه بیست و دوم تیر 1387 در ساعت: 13:40
|+|

سلام!

من نازنین(۱۰۰در۱۰۰)سال سوم تجربی هستم و برای تنوع این وبلاگو راه انداختم!

هر چی که بتونم این تو می ذارم!

از شیر مرغ تا جون آدمیزاد!

الآنم دارم میرم آب پرتغالمو بخورم تا یخ نزده!

هر کی اینجا بیاد و نظر نده نده به قول پریا الهی کچل بشه!

بای!


نويسنده: نازنین مورخ: جمعه هفتم تیر 1387 در ساعت: 18:42
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir